آرجون رامپال

آرجون رامپال

وبلاگ آرجون رامپال

 Logo


ساعت


سایت آرجون رامپال

پشتيبانى

4Rofouzeh
4Persianblog

3نگاهی به فیلم اعلان (اخطار): 
یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥4

دوستان عزیزم از این به بعد در نشانی تازه ام با شما خواهم بود:

http://www.dilkarishta.blogfa.com

بازیگران:

 آرجون رامپال، راهول کانا، آمیشا پاتل و جان آبراهام

خلاصه ی فیلم

پدر "کارن" که فرد مهم و ثروتمندی است چندین بار توسط تبهکاری به نام "اسکندر" که از هندوستان اخراج شده، تهدید می شود. به همین دلیل پدر از کارن کمک می خواهد. اسکندر پول هنگفتی را طلب می کند و تهدید می کند که اگر این پول پرداخت نشود پدر کارن را می کشد. کارن در حقیقت پسر خوانده ی خانواده است که خواهری به نام "آنجلی" دارد. کارن، پدر را متقاعد می کند که آن پول راپرداخت نکند و پدر می پذیر که همین مساله باعث کشته شدن پدرش می شود. آنجلی که کارن را مسوول مرگ پدرش می داند به کارن یادآوری می کند که او تنها پسرخوانده ی خانواده است و بهتر است آن خانه را ترک کند. کارن تصمیم می گیرد که هرطوری شده انتقام پدر را بگیرد، بنابراین به نزد مردی که قبلا در اداره ی پلیس بوده، به نام "آرجون" می رود که زن او نیز سالها پیش توسط اسکندر کشته شده و تنها یک دختر کوچک دارد و با او زندگی می کند.آرجون نخست او را نمی پذیرد، اما پس از آن تصمیم می گیرد که با کارن همکاری کند و اسکندر را برای همیشه نابود کند!

آرجون به کاری پیشنهاد می کند که از یکی از افراد اسکندر به نام "آبیمانو" را که در زندان به سر می برد، کمک بگیرند و با شناختی که از آبیمانو دارد و می داند فرد قدرتمندی است و از اسکندر هم ضربه خورده، می داند که او با آنها همکاری می کند. با این منظور آنها تصمیم می گیرند که آبیمانو را از زندان بربایند. بنابراین آرجون با همکاری کارن و با لباس مبدل پزشکی او را بیهوش کرده و از زندان می ربایند و  وانمود می کنند که او کشته شده است. به آبیمانو پول هنگفتی پیشنهاد می شود و او به همراه دختری به نام "سونیا" که بسیار دوستش می دارد، این همکاری را می پذیرند.

از سوی دیگر زن خبرنگاری به نام "پریا" نیز ارکارن می خواهد تا او نیز در این کار همراه آنها باشد و خبر تهیه کند، اما کارن نمی پذیرد، بنابراین او عکسهایی را که از آنها گرفته به کارن نشان می دهد و می گوید که اگر او را در این کار همراه خود نبرند، به پلیس خواهد گفت که آبیمانو زنده است! عاقبت کارن می پذیرد که او هم در کنارشان باشد.

در آغاز آنها به تعدادی از افراد اسکندر حمله می کنند و آنها را تا مسیری تعقیب می کنند. پس از کشتن آنها، آبیمانو قصد فرار دارد اما کارن تمام پولی که او می خواهد را یکجا می پردازد تا دیگر بهانه ای برایش باقی نماند! کارن و پریا به تدریج به یکدیگر علاقه مند می شوند و تصمیم می گیرند که پس از پایان این ماجراها با هم ازدواج کنند.

در ادامه، سونیا به نزد پدرش می رود و ازاو می خواهد که جای اسکندر را به آنها بگوید، چون پدر او با آنها در تماس است. اما پدر سونیا بنابه دستور خود اسکندر، نشانی مکان دیگری را به آنها می دهد. همین امر باعث می شود که آنها توسط افراد اسکندر غافلگیر شوند. آرجون کشته می شود و آنها که حالا تصمیم دارند انتقام آرجون را هم بگیرند، مصمم تر به راهشان ادامه می دهند. اسکندر که در آلمان ساکن است، باید از آلمان خارج شود تا بتواند به قرارگاهش برود، بنابراین آنها تصمیم می گیرند به هر قیمتی شده اجازه ندهند او از آلمان خارج شود. سپس با همکاری پلیس آلمان تمام افراد اسکندر را می کشند و خود او را نیز تسلیم قانون می کنند. اسکندر به اعدام محکوم می شود و کارن و پریا، پس از ازدواج، دختر آرجون را به فرزندخواندگی می پذیرند.

نقد فیلم

فیلم "اعلان" از استخوان بندی نسبتاً منسجمی برخوردار است و درآن اتفاقات غیرمعمولی که گاه در فیلمهای بالیوودی به چشم می خورند و با ناباوری تماشاگر مواجه می شوند، به چشم نمی خورد! فیلم اگرچه ظاهری اکشن (حادثه ای) دارد، در جایجای آن احساس و عاطفه ی همیشگی فیلمهای هندی هویدا است. احساسات عمیق بین آرجون و دخترش، میان آبیمانو و سونیا و همچنین میان کارن و پریا.

شخصیتی که "آرجون رامپال" در این فیلم به عهده دارد، یکی از بهترین کاراکترهایی است که تاکنون از او دیده ایم، ترکیبی از عشق و جنگجویی! در تمام صحنه های فیلم او خود را مسوول همه ی آدمهای فیلم می داند و این را از یاد نمی برد که کاری که انجام می دهند تنها یک انتقام شخصی نیست که رهایی انسانهای بسیاری از ظلم اسکندراست. او، کارن و آبیمانو یک هدف مشترک دارند، اگرچه هریک به دلیل خاصی درپی از بین بردن اسکندر هستند. زیباترین لحظه های بازی آرجون رامپال، در همان صحنه هایی است که او را در کنار دخترش می بینیم!

اما شخصیت "جان آبراهام" (آبیمانو) هم بسیار جذاب است. آبیمانو درواقع تبهکاری است که هرازگاهی تصمیم می گیرد گروه را ترک کند، اما وجدانی که در او نهفته است و همچنین عشقی که به سونیا دارد، مانع این کار می شود.

در این میان تنها نقش کارن (راهول کانا) کمی کمرنگتر به چشم می آید و حتی در صحنه های اکشن، او را کمتر می بینیم تا آرجون و آبیمانو را! شاید یکی از علتهای آن تازه کار بودن "راهول کانا" نسبت به دیگر بازیگران است که این نخستین نقش اصلی او در یک فیلم بوده است. اما او در اولین نقش خود بسیار خوب ظاهر شده است و به نظر می آید که بتواند در آینده بازی های بهتری را به نمایش بگذارد.

به هرحال فیلم "اعلان" در کارنامه ی هنری "آرجون رامپال"، نقطه ی درخشانی به شمار می رود تا جایی که به تدریج می توانیم او را به عنوان یک بازیگر نقش های اکشن بپذیریم!

           

 


3مصاحبه با آرجون 
پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥4

اولین فیلم شما کدام بود؟

"پیار عشق، اور محبت" نام داشت، اما فیلم اول من "دیواناپن" بود که متاسفانه بعد از فیلم دوم به اکران درآمد!

 

چگونه شد که شما به دنیای هنر آمدید؟

در دیسکوتک بودم که طراح معروف،"روهیت بال" به سراغ من امد و از من خواست تا به عنوان مدل لباس با او همکاری کنم.

 

آیا از کارخود راضی بودید؟

باید راضی می شدم، زیرا به پول احتیاج داشتم. ضمن اینکه فرصت آن را پیدا کردم به کمک این حرفه راهی خارج نیز بشوم. در خارج از کشور تجربه های بسیاری کسب کردم و در سال 1994 به عنوان مدل سال برگزیده شدم. اما من همیشه می خواستم در هند بمانم و زیاد علاقه ای به خارج نداشتم.

 

چگونه به سینما روی آوردید؟

چند سال قبل هنگامی که در مونت کارلو سرگرم یک فیلم تبلیغاتی بودم، آشوک مهتا را ملاقات کردم. او گفت می خواهد به عنوان اولین تجربه ی فیلم کارگردانی کند و از من خواست تا در فیلم او همکاری کنم.من هشت بار فیلمنامه را خواندم تا حاضر به همکاری شدم.

 

ظاهرا شما می خواستید در لندن دوره ی کارگردانی بگذرانید؟

بله، اما نشد! من مدت 15 سال عملا در دنیای مد و در مدرسه و دبیرستان سرگرم بازیگری بودم و به همین دلیل در جلوی دوربین هیچ مشکلی نداشتم. تنها می بایست در کلاس آموزش زبان اردو شرکت می کردم و رقص هندی می آموختم.

 

اما فیلم "موکشا" ساخته ی "مهتا" چندان جالب و موفق نبود!؟

البته فیلمنامه خوب اما چون من چهره ای تازه کار بودم و مانیشا نیز با تهیه کنندگان مشکل داشت، تبلیغات علیه فیلم چندان جالب نبود. اما باید پیشرفت را معنا کنید. اگر فیلمها با استقبال روبرو نشده اند، مقصر من نبوده ام!

 

وقتی فیلم اول شما اکران شد استقبال مردم چگونه بود؟

وقتی مردم مرا احاطه کردند، احساس عجیبی داشتم، راستش اجازه نمی دادند حرکت کنم!

 

از اینکه هنرپیشه هستید چه احساسی دارید؟

عالی. "راجیو رای"روزی به من گفت شانس خودم را در جلوی دوربین امتحان کنم. قرار گرفتن در جلوی دوربین احساس عجیبی به آدم می دهد!

 

چه زمانی مدل و مانکن شدید؟

پس از اتمام تحصیلات در بمبئی. البته هنگامی که می خواستم در دهلی نو تحصیلاتم را ادامه دهم، باز "روهیت" سراغ من آمد و مرا وسوسه کرد. در ابتدا برای مخارج تحصیلات و تفریح این کار را انجام می دادم، اما بعداً به آن به عنوان یک حرفه نگاه کردم.

 

بازی در نقش منفی را دوست دارید و یا قهرمان بودن را؟

قهرمان بودن. نقش منفی واقعاً دشوار است، به ویژه چون باید کسی باشید که هرگز نبوده اید!

 

شما در فیلم "آنکن" با "آمیتا باچان" همبازی شدید، چه احساسی داشتید؟

عالی بود. قرار گرفتن در کنار فوق ستاره ی بالیوود افتخاری برای من بود!

 

اما تجربه ی بازی در کنار "آیشواریا" را نیز دارید؟

بله، این فیلم زیاد موفق نبود! "دل کاریشتا" برخلاف تبلیغات موفق نبود!

 

اما "رای" حضور داشت!

حضور یک ستاره ضامن موفقیت فیلم نخواهد بود!

 

کار کردن با "رای" چطور بود؟

او انسان خوبی است، اما یک هنرپیشه ی عادی است و به همین دلیل کار با "آمیتا" بسیار با ارزشتر بود!

 

فکر نمی کنید این حرفها باعث خشم "رای" شود که این روزها در هالیوود گام برمی دارد؟

من چیز بدی نگفتم. او یک بازیگر معمولی است و هرگز مثل چهره هایی چون "هما مالینی" و یا "آمیتا باچان" نخواهد شد!

 

فکر نمی کنید حضور شما در سینما به آینده تان در دنیای مد لطمه بزند؟

خیر، البته احتمال آن نیز وجود دارد. هر حرفه دنیایی دارد و باید منتظر پستی ها و بلندی های آن بود!

 

درحالی که در سالهای دور گفته می شد شما قصد دارید با "مالینی رامانی" ازدواج کنی، اما با یکی از همکاران خود به نام "مهرجسیکا" ازدواج کردید!

من و "مالینی" دوست بودیم اما هرگز به فکر ازدواج نبودیم، اما "مهر" مناب ترین زن برای من بود که پس از ازدواج نیز حاضر شد از دنیای مانکنی کناره گیری کند و خانه دار شود.من هم طوری رفتار کرده ام که او هرگز پشیمان نشود!

 

علت کم حرفی شما چیست؟

من زیاد کم حرف نیستم و در خانه و با دوستان زیاد حرف می زنم، اما در مصاحبه زیاد علاقه ای به حرف زدن ندارم، چون حرفی برای گفتن نیست!

 

چه نوع فیلمی را دوست دارید؟

ملایم و درام! زیاد علاقه ای به فیلمهای اکشن ندارم.

 

اما اکثر کارهای اخیر شما اکشن بوده اند؟

بله، باید این نوع فیلم را نیز امتحان کرد. برای فیلم "آسامباو" مجبور شدم ماه ها تمرینات شدید بدن سازی را دنبال کنم.

 

فقط برای این فیلم؟

برای این فیلم خیلی بیشتر از فیلم های دیگر.

 

علت ناکامی فیلم "دل هه توم هارا" چه بود؟

شاید زمان نامناسب اکران فیلم بود.زیرا وجود "پرتی زینتا" و "ماهیما چودری" می توانست به فیلم کمک بیشتری بکند.

 

ترجیح می دهید با کدام هنرپیشه همکاری کنید؟

در میان مردان با "آمیتا باچان" و "آکشی کومار" و در میان زنان با "پرتی زینتا".

 

"شاهرخ خان" چطور؟

تاکنون تجربه ای نداشته ام و اگر فرصتی پیش آید حتما قبول خواهم کرد.

 

می دانید او رمز موفقیت است؟

بله. اما من دوست دارم به لطف توانایی های خود به جلو حرکت کنم.

 

می گویند شما از ماجراجویی گریزان هستید؟

دوست ندارم تیتر اول مطبوعات باشم، اما ماجراجویی را دوست دارم زیرا بدون آن زندگ معنا ندارد!

 

دخترتان چطور است؟

بد نیست، او هم به سینما علاقه مند شده است.

 

طرفدار پدر است؟

نه،او پدرش را دوست دارد، اما طرفدار "شاهرخ خان" و "رانی موکرجی" است. 

 

درفیلم "اعلان" نیز نقش شما به چشم نیامد؟

نقش من خوب بود. اما این اولین تجربه ی فیلم تجاری "رائل کانا" بود، به همین دلیل فکر می کنم نتوانستیم زوج هنری خوبی را تشکیل دهیم.

 

آیا فکر نمی کنید بازی در فیلمهای پرستاره باعث ناکامی شما شود؟

خیر. بستگی به نقش و فیلمنامه دارد، فراموش نکنید یک هنرپیشه همیشه از نظر کاری مطمئن و امن نیست و دایماً احساس بی ثباتی می کند. به همین دلیل باید تلاش کند.

 

کار کردن با "جان آبراهام" چطور بود؟

او عالی است. او بسیار خونسرد است و گاه باعث خشم دیگ بازیگران می شود!

 

دوست دارید با او همبازی شوید؟

بله. او جوان بسیار خوبی است.

 

کار کردن با "آمیشا پاتل" چگونه بود؟

تجربه ی جدیدی بود که باید سایرین نظر بدهند.

 

علت ناکامی فیلم های شما تا کنون چه بوده است؟

شاید بدشانسی و شاید هم ضعف بازیگری من!

 

به نقل از مجله ی بینندگان

 


3وادا 
جمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥4

بازیگران:

آرجون رامپال

آمیشا پاتل

زاید خان

قصه فیلم از صحنه مرگ پوجا (آمیشا پاتل)آغاز می شود. پوجا که دختری خواننده است با پسری به نام کارن (زاید خان) آشنا می شود.علاقه دیوانه وار کارن، گاه باعث ترس پوجا می شود و عشق او را بیشتر به یک جنون شبیه می کند! یک شب کارن، از پوجا خواستگاری می کند اما با مخالفت پدر پوجا روبرو می شود. کارن درمی یابد که چون چیزی برای خوشبخت کردن پوجا ندارد، باید سخت کار کند، بنابراین راهی سفر می شود با این رویا که وقتی بازمی گردد با پوجا ازدواج خواهد کرد.

پس از آن پوجا با پسری به نام راهول(آرجون رامپال) اشنا می شود. راهول که فردی ثروتمند است و شدیدا به پوجا علاقه مند شد، سرانجام روزی به او پیشنهاد ازدواج می دهد و پوجا می پذیرد. در شب ازدواج پوجا به راهول می گوید که پیش از او کس دیگری را دوست داشته، اما راهول به او می گوید که گذشته او برایش مهم نیست.پس از ازدواج زندگی آنها سرشار از عشق و محبت می شود و زوجی خوشبخت هستند که به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادن این سعادت نیستند! بااین حال خوشبختی آنها دوام زیادی پیدا نمی کند چراکه راهول درطی یک سانحه رانندگی، بیناییش را از دست می دهد، با این حال عشق آنها مانند قبل باقی می ماند.

از سویی دیگر، کارن که حال توانسته فرد ثروتمندی شود از سفر بازمی گردد، با این خیال که با پوجا ازدواج کند و این درحالی است که باخبر می شود پوجا ازدواج کرده است! او این مساله را با راهول درمیان می گذارد، اما یک روز که به منزل او می رود درمی یابد کسی که پوجا را از او گرفته درحقیقت همین دوست صمیمیش، راهول است! کارن با دیدن پوجا دومرتبه عشق قدیمیشان را به یاد می آورد و بدون درنظر گرفتن این حقیقت که پوجا ازدواج کرده علاقه اش را ابراز می کند. پوجا از او می خواهد که از زندگیشان بیرون برود، اما کارن توجهی نمی کند! تا آنکه به پیشنهاد پزشک، راهول برای انجان عمل جراحی به سفرمی رود. در این میان کارن به سراغ پوجا می رود و او را تهدید می کند که اگر با او ازدواج نکند، راهول را می کشد، پس پوجا این مساله را به ناچار می پذیرد.

راهول که بیناییش را به دست آورده به خانه بازمی گردد و با پوجا وکارن روبرو می شود و چون شاهد خیانت همسرش است وانمود می کند که هنوز نابیناست! اما چیزی نمی گذرد که پوجا درمی یابد راهول بیناییش را به دست آورده و او را با کارن دیده است.پوجا که تاب ندارد که شوهرش او را یک زن خائن بداند،همه حقایقی که رخ داده را روی نوار ضبط می کند و خود را می کشد! راهول که حال حقیقت را یافته،کارن را عامل اصلی مرگ همسرش می داند.

از طرفی کارن درمی یابد که راهول نابینا نیست، اما تمام تلاشهایش برای اثبات این مساله بی نتیجه می ماند، چراکه هربار راهول با زیرکی خاصی او را غافلگیر می کند و عاقبت شواهد را به گونه ای فراهم می کند که کارن به قتل متهم می شود.

 

به نظرمن نقش آرجون در این فیلم اگرچه گویای یک مرد عاشق بود، اما در کنار آن شخصیتی خصمانه و منفی هم داشت. درست مثل کسی که میزان عشق و نفرت در دل او به یک اندازه است! راهول به همان اندازه که عاشق است، کینه جو هم هست، چراکه با آنکه می داند همسرش خودکشی کرده است، می خواهد به همه ثابت کند که کارن او را کشته است!

اما کارن شخصیتی نامتعادل و بیماراست که عشق او نه عشقی سازنده که عشقی مخرب و ویرانگر است! عشق از نوع خودخواهانه آن که بی آنکه به علاقه متقابل بینجامد باعث نابودی انسان ها می گردد.

اما شاید اگرجای پوجا بودم با همسرم درباره حالت روحی نامناسب کارن صحبت می کردم و از بروز بسیاری از مسایل بعدی جلوگیری می کردم! به هرحال نظر من آن است که درمرگ پوجا به همان اندازه که کارن مقصراست، راهول هم تقصیر دارد! چراکه اگر بدون هرگونه پیش داوری، با همسرش درباره کارن صحبت می کرد،هیچگاه او را از دست نمی داد!

به هرحال نتیجه ای که از این فیلم می شود گرفت آن است که هرچیزی به اندازه و درحد مناسب آن زیباست، حتی عشق! اگرکه عشق از دامنه اصلی خود خارج شود به جنون بدل می شود،جنونی که دیگر هیچ آرامشی برای دوطرف به همراه نخواهد داشت!

 


3***مروری برجشنواره*** 
یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥4

دوستان عزیز!

پیش از آنکه درباره ی فیلم "تهذیب" صحبتی داشته باشم، می خواهم  اشاره ی کوتاهی به جشنواره ی امسال سینمای هند داشته باشم. هرچند که امسال شاهرخ خان هیچ جایزه ای دریافت نکرد، اما حضور پررنگ او درهمه ی بخش های مراسم، به ویژه در هنگامی که با پریتی زینتا بخشیاز ترانه ی فیلم ویر- زارا  را اجراکرد ، به خوبی دیده می شد. خود من از کسانی بودم که دوست می داشتم او حتما جایزه ای بگیرد، اما برای او چه اهمیتی دارد که دستانش همیشه پر بوده اند ا جوایز گوناگون و جایزه پشت جایزه...

با این حال جایزه ای که به " آمیتا باچان" رسید حق مسلم او بود که بازی های درخشان او را در تمام این سالها و حتی در زمان کهنسالیش شاهد بوده ایم.

آرجون رامپال نیز در چند جای برنامه حضور داشت با ظاهری آراسته مانند همیشه و همانگونه که هوادارانش انتظار دارند!

اما لحظه ای که به رانی موکرجی نیز جایزه دادند برایم بسیار فراموش نشدنی بود، چرا که پس از کاجول و جوهی چاولا به عقیده ی من،بهترین بازیگر زن نقش مقابل شاهرخ خان است با توانایی هایی بسیار بالا و با صدای گرفته و خاص خودش!  

اما چیز دیگری که برای من مهم تر بود، محیط گرم و صمیمانه ی جشنواره ی سینمایی هند بود. هنرمندانی را درکنار هم می دیدیم که سالها و سالها رقبای بزرگ یکدیگر در صحنه های سینمایی بودند اما رقابت را بر حسادت ترجیح داده بودند و مردمی که هنرمندان خود را حقیقتا دوست می دارند، روی آنها تعصب دارند و با تشویق هایشان سبب دلگرمی آنها می شوند. متاسفانه جشنواره های سینمایی ما هیچ شباهتی به این گونه جشنواره ها ندارد و هنرمندان ایرانی دو گروهند: نخست آنانی که فرمایشی فیلم می سازند و دوم گروه اندکی که حققیتا سینما را می شناسند و تنها به ساخت فیلم های تجاری و بی محتوا بسنده نمی کنند که با کمال تاسف همیشه جوایز یکی پس از دیگری نصیب همان گروه نخست می گردد و اما گروه دوم تنها در جشنواره های خارجی است که صاحب جایزه می گردند، چون درآنجا انگار قدر آثار با ارزش هنری بیشتر شناخته می شود!

 

تهذیب

(Tehzeeb)

 

 

بازیگران:

آرجون رامپال

 

اورمیلا ماتوندکار

 

دیا میرزا

 

 

قصه ی فیلم از زمان کودکی دختری به نام تهذیب اغاز می شود. مادر او که خواننده ی مشهوری است بیشتر اوقات خود را درخارج از خانه می گذراند و همین سبب اختلافات شدید میان او و همسرش می گردد. تهذیب که شاهد کشته شدن پدر به دست مادرش و تبرئه ی او از دادگاه است هفت تیر را پنهان می کند.

خواهر کوچک تهذیب، رکسانا که دچار بیماری اوتیسم(درخود فروماندگی) است همواره از سوی مادر طرد می شود و تهذیب تنها کسی است که از او نگهداری می کند و مانع بردن او به آسایشگاه می شود.

چند سال بعد تهذیب با پسری به نام سلیم که مسلمان است آشنا می شود وبا او ازدواج می کند. سلیم می پذیرد که رکسانا نیز درکنار آنها زندگی کند.

مادر تهذیب که همچنان خواننده ی مشهوری است با او تماس می گیرد و می گوید که دوست دارد او را ببیند.تهذیب که چند سالی دور از مادر زیسته است و هنوز خاطره ی کشته شدن پدر را به یاد دارد، سعی می کند کینه ی خود نسبت به مادر را فراموش کند و خود را برای روبرو شدن با او آماده کند.

برخورد مادر با او بسیار گرم است اما رکسانا را به سردی می پذیرد و ایم سبب غمگینی و گاه خشم رکسانا می گردد.

درگیری های رکسانا و مادر همچنان ادامه می یابد و سلیم همواره سعی می کند تا میان تهذیب ،رکسانا ومادر رابطه ی خوبی ایجاد کند. اما یک روز درگیری آنها به قدری شدید می شود که تهذیب از مادر می خواهد آنجا را ترک کند که رکسانا مانع می شود. تهذیب که در همه ی این سالها غم کشته شدن پدر را در دل نگه داشته است روزی با مادر دراین باره صحبت می کند. مادر تهذیب که تازه پی به کینه ی دیرینه ی دخترش برده است   می گوید که او تمام این سالها دراشتباه بوده است و پدر خودکشی کرده و مادر تنها با گرفتن اسلحه از دست او می خواسته مانع این کارشود که البته دیگر در شده بوده است. زمانی که تهذیب به حقیقت پی می برد با مادر رفتار مهربانانه ای را درپیش می گیرد. اما رکسانا که هنوز نتوانسته توجه مادر را به خود جلب کند شبی با حالتی جنون آمیز هفت تیری که خواهرش پنهان کرده را برمی دارد و خود را زخمی می کند. تهذیب و ماد سراسیمه او را به بیمارستان می رسانند و مادر که پی به اشتباهات خود برده از آن پس رفتار خوبی را با رکسانا درپیش می گیرد.

در پایان فیلم با مرگ مادر روبرو می شویم که بیماری خود را از همه پنهان می کرده است!

 

آرجون با این فیلم نشان داده که می تواند به تدریج قابلیتهای خوبی را دربازی از خود نشان دهد. بازی اورمیلا نیز مثل همیشه ساده و روان است و دیامیرزا نیز در نقش رکسانا بسیار خوب ظاهر شده است. فیلنامه ی فیلم نیز اگرچه با ضعف های در پرداخت همراه است، اما موضوع فیلم، نسبتا موضوع تازه ای است.  

 

 

 


3*سال نو بر همه مبارک* 
چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥4

دوستان عزیز

پیش از هرچیز بسیارغمگین شدم از خبر از دست دادن دوستمان، روشنک که اگرچه او را نمی شناختم اما همین که همبغض ما بود، برایم کافی بود! امیدوارم که سیمای عزیز هم دیگر درسال جدید، خبر بدی نشنود و همچنان از شاهرخ خان برایمان بنویسد.

تبریکی هم دارم برای سارای عزیز که وبلاگی ساخته است برای سینمای بالیوود که من به تازگی با آن آشنا شده ام.

همچنین سپاسگذارم از مرتضی عزیز که همچنان در کار همصدا کردن دوستان بالیوودی پیشگام است.

 

این هم خلاصه ی داستان فیلم "دیواناپن" که قولش را داده بودم. از حالا به بعد بیشتر خواهم نوشت.

 

 

دیواناپن

بازیگران: آرجون رامپال- دیا میرزا

 

روزی سوراج که پسر یک خانواده ی متوسط است،با دختری به نام گلان که با پدر ثروتمند و سرشناس خود زندگی می کند، آشنا می شود. به تدریج به او علاقه مند می شود، اما گلان که درآن شهر مسافراست، عازم بمبئی می شود و سوراج نمی تواند به موقع سرقرارحاضرشود. بنابراین آنها یکدیگر را گم می کنند.

سوراج که تنها می داند گلان دردانشگاه بمبئی تحصیل می کند، به بمبئی می رود و امید دارد که بتواند گلان را دوباره پیدا کند. تا اینکه یک روز به طرزی اتفاقی او را می یابد و به او می گوید که دوستش دارد و می خواهد با او ازدواج کند.گلان که مادر ندارد و با پدرش زندگی می کند نیز به او ابراز علاقه می کند. پدر و مادرسوراج موضوع را می فهمند و با این ازدواج موافقند. اما  پدر گلان که به دلیل اختلاف طبقاتی دو خانواده با این مساله مخالف است، بارها سوراج و خانواده اش را مورد آزار قرار می دهد و حتی پدر سوراج را به بهانه ای دستگیر کرده و به زندان می اندازد و گلان با ضمانت او را از زندان بیرون می آورد. عاقبت کار به جایی می رسد که افراد خود را به سراغ سوراج می فرستد تا او را بکشند.سوراج با آنها درگیرشده و به شدت زخمی می شود. اما پدر گلان که درمی یابد علاقه آن دو تا چه حد حقیقی و عمیق است درنهایت با ازدواج آن دو موافقت می نماید.

 


3نگاهی به فیلم "دیو داس": 
چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤4

بازیگران:

شاهرخ خان، آیشواریارای، مدهوری دیکسیت و جکی شراف

 

کارگردان:

سانجی لیلا بانسالی

 

ابتدای فیلم با نمایی از ساختمان مجلل خانه ی دیوداس(شاهرخ خان) آغاز می گردد. کاشالیا، مادر دیو، با شادی فریاد می کشد و خبر بازگشت دیو از لندن را به اهالی خانه می دهد. خانه آماده ی پذیرایی از دیو می شود که پس از سالها به خانه بازخواهد گشت.

کاکیما، زن همسایه ی آنها، که زنی مهربان و خوش قلب و ساده است و مادر پارو (آیشواریارای) ، هم بازی دوران کودکی دیو است، نیز این خبر خوش را برای پارو می برد.

کاکیما و کاشالیا به مرور خاطرات گذشته می پردازند و دیو و پاروی کوچک را به یاد می آورند که چگونه به یکدیگر عشق می ورزیده اند. از سالی که دیو برای ادامه ی تحصیل به لندن   می رود، پارو هرسال شمعی را برای او روشن می کند، شمعی که نباید خاموش شود!

دوباره با بازنمایی درشتی از ساختمان مجلل خانه ی دیو داس مواجه می شویم و درشکه ای که نشان از بازگشت دیو دارد.

دیو پیش از رفتن به سوی خانه به سراغ پارو می رود و نخستین دیدار آن دو بدون حتی نیم نگاهی به پایان می رسد، شاید که آنها دوست می دارند این انتظار شیرین همچنان باقی بماند تا شکیبایی خویش را نیز محک بزنند. نخستین صحبتهای دو دلداده در نخستین دیدار:

دیو: چطوری پارو؟ نمی خوای برگردی صورتمو ببینی؟ ما بعد از روزهای زیادی همدیگه رو ملاقات می کنیم.

پارو: روزها؟! برای تو شاید... ولی برای من 10 سال و 4ماه و 4 روز و 6 ساعت. هیچ وقت دلت برای من تنگ نمی شد؟

دیو: می شد.

پارو: دروغ می گی! فقط 5 نامه در 10 سال؟ یک سال، 4 تا فصل داره. نمی تونستی هرفصل یک نامه بنویسی؟

دیو: احساساتت رو درک می کنم، تو دختر بزرگی هستی.

پارو: وقتت رو می گرفت؟ آرزوی رسیدن به دریا، جوی رو به رودخونه تبدیل می کنه.

دیو: حالا چرا صورتت رو نشون نمی دی؟

پارو: مثل این می مونه که ماه رو بعد از سالها ببینی. من می ترسم!

دیو: ماه اینقدر مغرور نیست.

پارو: ولی ماه ترسیده.

دیو: ولی ماه بالاخره بالا می یاد تا ببینه کی تسلیم می شه!درخشندگی ماه یا غرور تو! پارو! من از اینکه تو با کس دیگه ای ازدواج کنی، متنفرم!

در طول این دیالوگ ها هیچ تماس چشمی بین دو عاشق صورت نمی گیرد، ترس شیشه ای عشق! دیدار پس از سالها و آنچه که در چشم های یکدیگر خواهند خواند...!

دیو به خانه بازمی گردد و مادرش را از او به دلیل رفتن به خانه ی پارو دلخور است، دلداری می دهد. اما استقبال پدر از او به گرمی استقبال مادر نیست. دیو از پدر تنها تنبیه ها، غیبت های طولانیش در خانه و تند مزاجیش را به یاد دارد. اما مادربزرگ، مهربان ترین کسی است که دیو را می فهمد و دیو می تواند قصه ی عشق خود به پارو را با او دریان بگذارئ.

پس از آن دیو و پارو، باز هم با هم ملاقات می کنند، بی آنکه به چشم های هم نگاهی بیندازند! در زیر نور ماه، پاروی زیبا خوابیده! آن دو عشق را در حس با هم بودن می بینند نه در نگاه های هوسناک و سرسری!

در سومین دیداری که با نگاه های عاشقانه همراه است، پارو به بهانه ی بردن شوندس(نوعی غذای هندی) برای دیو، به خانه ی آنها می رود. در این هنگام گفتگوی زیبای زیر میان آنها رد و بدل می شود:

دیو: برای چی ماه به زمین اومده؟

پارو: برای گرفتن نَفَس تو!

دیو: چیکار می کنی؟

پارو: (لباس نیمه کاره ای را که برای دیو بافته بر تن او امتحان می کند)      می بینم که چقدر حدسم درست بوده!

دیو: دقیق بود؟

پارو: هیچوقت غلط نبوده!

دیو: از کجا می دونی؟

پارو: من سالهاست که می شناسمت.

دیو: این چیه؟

پارو: یک دیس.

دیو: می دونم، ولی روش چیه؟

پارو: عذرخواهی من!

دیو: شوندس، برای من؟

پارو: بله، برای تو.

دیو روی دیس را برمی دارد. دیس خالی است!

دیو: خالیه؟

پارو: این معذرت خواهیه، دیوونه!

دیو، دیس را با عصبانیت پرت می کند.

پارو: خدای من! عجب اخمی! این روش خوبی برای کنترل عصبانیته! تو اصلا عوض نشدی!

دیو: تو هم همینطور! همونطوری هستی که بودی!

پارو: چطوری؟

دیو: یکرنگ!

پارو: با این وجود، تو از لندن اومدی. لندن شهر بزرگیه، اینطور نیست؟

دیو: لندن کاملا با اینجا فرق داره! شخصیتهای بزرگ، مجالس بزرگ، ساختمانهای بزرگ، اتوبانهای بزرگ، میدان "ترافالگار" و کبوترها، کاخ ملکه و جنب و جوش مردم در همه جا. لندنی ها در دنیای خودشون زندگی         می کنن.

پارو: تو هم همینطور!

دیو: البته.

پارو: هیچوقت دلت برای دهکده تنگ نشد؟

دیو: هرگز، هرگز، به جز... فقط تو خوابگاه دلم برای ظرفهای مامانم تنگ شده بود! یک بار هم تو لندن، وقتی یه نفر سرم داد کشید، یاد پدرم افتادم، نه هیچکس دیگه! وقتی بعرازظهرها می رفتم پیاده روی، به دهارامداس و درشکه اش فکرمی کردم و در بی خوابی های شبانه، به نوازش های آرامش بخش مادربزرگ! نه هیچ جیز دیگه ای!

پارو: دیو...و؟

دیو: و چی؟

پارو: من؟ هیچوقت به یاد من نبودی؟

دیو: هرگز، شاید هم یک بار... موضوعات مهم فقط به ذهن آدم میان، اما... نه هیچوقت به یادت نبودم، پارو! تو مهم نبودی!

پارو: درسته، دیو! فقط تو مهم هستی!

پارو آرام می گرید.

دیو: بله.

پارو: 5 نامه، 5 بار در روز. حساب کن! هرسال چند بار اونها رو خوندم!

دیو سعی می کند حساب کند.

پارو: و چند بار در 10 سال... ضربدر...

پارو: می شه 18250 بار. اینقدر برام مهم بودی! و 10 سال شعیه ی شمعی که برات روشن کردم، روشن نگه داشتم. چند ساعت اون شمع سوخت؟ اگه می شمردمش!...

دیو باز سعی می کند حساب کند، اما نمی تواند.

پارو: شاید 87600 ساعت، اینقدر برام مهم بودی! هرثانیه تو رو به خاطر     می آوردم! چند ثانیه در روز میشه؟

دیو: می دونم. بذار بهت بگم چند ثانیه می شه!

پارو: ریاضیت هم ضعیفه!

دیو: هی! چند دفعه ای دلم برات تنگ شد!

پارو: کی؟

دیو: هربار که نفس می کشیدم. من نمی تونستم خاطره هامونو فراموش کنم! نمی دونی اون ثانیه ها چقدر برام سخت می گذشت! انگار اصلا زمان نمی خواست جلو بره! من در شعله ی شمع تو سوختم!

ماردر پارو صدایش می کند. پارو می رود و دیو درحالی که می گریدف می گوید:87600، افسوس!

درحالی که پدر و مادر پارو، در رویای ازدواج پارو و دیو هستند، پدر و مادر دیو که انها را از طبقه ی پایینی می دانند، با این ازدواج به شدت مخالفند.

خواهر ناتنی دیو، که نماد کامل کینه و تنفراست نیز به این عشق حسادت می کند. دستبند ازدواجی که دیو هرگز نمی آموزد چگونه آن را به دست پارو بیاویزد نیز نشان از ناکامی این وصلت دارد!

مادر دیو که درمی یابد، ماجرای عشق دیو و پارو جدی شده است، با نقشه ای مادر پارو را به میهمانی خواستگاری دعوت می کند و به جای دیو، مرد مسن و ثروتمندی را برای پارو درنظر می گیرد. مادر پارو که گمان می کند آن میهمانی برای ازدواج دیو و پارو برگزارشده، با بدترین اهانت ها از طرف مادر دیو روبرو می شود و به خانه بازمی گردد.

یکی از زیباترین صحنه های فیلم، در جایی است که دیو . پارو در کنار چشمه یکدیگر را می بینند! حضور پررنگ آب در این صحنه ها، نشانه ی روشنی است و خبر از عشق پاک آنها می دهد. پارو، دختری روستایی و ساده است که در عین عاشق بودن، مغرور و سرکش نیز هست!

همان شب پارو به دیدار دیو می رود، اما پدر دیو آنها را می بیند و با بدترین سخنان او را از خانه می راند. دیو نیز با قهر از خانه می رود و برای پارو نامه ای می نویسد کهبهتر است از عشقشان صرف نظر کنند!

دیو نزد یکی از دوستانش به نام "چانیبا" (جکی شراف) می رود که یک فرد ناباب و مشروب خوار است! دیو با چانیبا به قمارخانه ای می روند و او آنجا با دختری به نام "چاندرماکی" (مدهوری دیکسیت) آشنا می شود.

دیو به اشتباه خود در نوشتن آن نامه برای پارو پی می برد و تصمیم می گیرد که به نزد پارو بازگردد و این درست زمانی است که پارو در حال ازدواج با مردی مسن و ثروتمند است که دارای سه فرزند نیز هست. سعی دیو در پشیمان کردن پارو تاثیری ندارد. پارو معتقد است که دیو نباید او را ترک می کرده و آن نامه را می نوشته!

دیو با دردی جانکاه شاهد ازدواج پارو می شود. این صحنه ها دردناک ترین صحنه های فیلم هستند! س از رفتن پاروف دیو اتاق خود را به آتش می کشد. او از همه ی آن ثروتها بیزار است، ثروتی که پارو را از او گرفته است!

دیو دوباره نزد چانیبا بازمی گردد و حال که دیگر امیدی برای زندگی ندارد به مشروب خواری روی می آورد. چاندرماکی که به دیو علاقه مند شده، از او پرستاری می کند، اما سعیش در اینکه مانع مشروب خواری دیو شود، فایده ای ندارد! چاندرماکی دیگر در کاواره ها نمی رقصد و زندگیش به خاطر عشق دیو متحول می شود.

در همین زمان پدر دیو می میرد و او برای مدت کوتاهی به خانه بازمی گردد و در ظان زمان کوتاه در می یابد که خواهر ناتنی او قصد دارد ارثیه ی همه ی خانواده را نصیب خود کند. اما دیو که دیگر هیچ تعلق خاطری نسبت به آن خانه و ثروتش ندارد، برای همیشه خانه را ترک می کند.

پارو که از زندگی دیو باخبرشده به دیدارش می رود، اما نمی تواند او را کمک کند. دیو به او   می گوید که قول می دهد پیش از پایان زندگیش خود را به پشت درخانه ی آنها برساند!

پارو با چاندرماکی ملاقات می کند بیشتر به این خاطر که اطمینان یابد قصد او درباره ی دیو چیست و زمانی که در می یابد او نیز دیو را دوست می دارد از او می خواهد که به خانه شان بیاید. اما در آن میهمانی پسر بزرگ شوهرپارو، چاندرماکی را می شناسد و ماهیت او را برای دیگران شرح می دهد. پارو ماجرای عشق خود را به شوهرش می گوید و پس از آن دیگر اجازه ی خروج از خانه را پیدا نمی کند.

دیو که به خوردن بی رویه ی شراب ادامه می دهد، به شدت بیمار می شود و زمانی که حس می کند چیزی به پایان عمرش باقی نمانده از چاندرماکی خداحافظی می کند و طبق قولی که به پارو داده، خود را به خانه ی  او می رساند! ام شوهر پارو که موضوع را فهمیده درب خانه را بر روی پارو می بندد و آنها نمی توانند برای آخرین بار یکدیگر را ببینند.

دری که بسته می شود، در حقیقت در امید است و هاله ای از حضور پارو و صدای آشنای او در آخرین لحظه ی زندگی دیو و صدای ضعیف دیو که می گوید: پارو!!! پایان غم انگیزی به فیلم می بخشد و تماشاگر را تا مدتها مسحور خود می نماید!

و ترانه ی پایانی فیلم:

دیگه کجا می تونم پیدات کنم؟

معصومیت از دست رفته مو

کودکی مو

رویاهامو

خونه ای که ساخته بودم...!

درباره ی بازی زیبا و به یاد ماندنی شاهرخ خان و آیشواریارای چیزی نمی توان گفت. « دیو داس» بدون شک، نقطه ی عطفی در سینمای بالیوود است. 


3آرجون و کودکان بی سرپرست: 
دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤4

چنانکه بارها اینجا و آنجا خوانده ایم، بسیاری از بازیگران مشهور سینمای هند همیشه در صحنه های اجتماعی نیز حضور چشمگیری داشته اند. یکی از آنها آرجون رامپال است که عضو یکی از پروژه های مربوط به دختران و زنان بی سرپرست و خیابانی به نام Rayons است.

او 12 دختربچه ی هندی را به فرزند خواندگی پذیرفته است.

خود او درباره ی عملکرد این پروژه می گوید:

« من همیشه فکر می کردم که آنها افراد صادقی هستند و باید بگویم که اشتباه نکرده بودم! در کار آنها مسوولیت قابل توجهی وجود دارد!»

زمانی که از او پرسیده شد آیا دراین باره با همسرش مشورت کرده یا نه، پاسخ داد:

« این تصمیم را مستقلانه گرفته ام!»

او در ادامه می گوید:

« آنچه مرا به انجام این کار تشویق کرد این بود که پروژه ی Rayonsپناهگاه مناسبی بویژه برای دختربچه های خیابانی است. من داستان های بسیاری را درباره ی زنان خیابانی شنیده ام که مورد سوء استفاده و تجاوز جنسی قرار گرفته اند و با مشکلات بسیاری دست به گریبان هستند. این پروژه سعی می کند به این افراد پناه داده و آنها را تحت سرپرستی خود قرار دهد، چرا که آزارجنسی، بویژه در سنین جوانی، به راحتی جبران پذیر نیست! »

او درباره ی این پروژه می گوید:

« چنین پروژه هایی باید مورد حمایت قرار گیرند، اگرچه پروژه ی Rayons   نمی تواند به همه ی تعهدات خود عمل کند، اما من به اثربخشی و صداقت این پروژه ایمان دارم! اصولا انجام چنین کارهایی چندان مشکل نیست و شبیه آن است که شما تصمیم بگیرید زندگی دیگران را بهبود بخشید! من حتی بسیاری از دوستانم را تشویق می کنم که به این پروژه بپیوندند!»

او ادامه می دهد:

« در زمانی که درکنار بچه ها هستم سعی می کنم روی کارهایشان حساسیتی نشان ندهم. اما پس از آن برگه های گزارش آنها به من می گوید که دارند در مسیر درستی حرکت می کنند. این پروژه حتی به من گزارش می دهد که چرا یک کودک در تحصیلات خود پیشرفتی ندارد. آنها به بچه ها لباس می دهند، به آنها ارزش های حقیقی را می آموزند... گاهی، آموختن این مسایل به آنها مشکل است، به ویژه در زمانی که این بچه ها نیاز به آموزش بیشتری دارند. بنابراین من تصمیم گرفته ام که برای همیشه در این پروژه شریک باشم! گام بعدی من، آموزش کامپیوتر به آنهاست!»

 


3فیلم Pyaar ishq aur mohabbat 
جمعه ٩ دی ،۱۳۸٤4

 

بازیگران: آرجون رامپال(گارو)، سونیل شتی(یاش)،

 

آفتاب شیوداسانی(تاج) و کرتی ردی(ایشا) 

 

 

کارگردان: اسمیتا گاپتا

 

 

خلاصه ی فیلم:

 

دختری به نام ایشا که دانشجوی رشته ی پزشکی است، توسط مرد ثروتمندی به نام یاش، بورسیه ی تحصیلی می گیرد تا دوره ی تخصصی خود را در کشوراسکاتلند بگذراند. یاش در نخستین دیدار عاشق او می شود و به او پیشنهاد ازدواج می دهد، اما ایشا که گمان می کند یاش به خاطر بورسیه ای که به او داده، از او تقاضای ازدواج کرده، پیشنهاد او را رد می کند! یاش که از رسیدن به ایشا ناامید شده در یک میهمانی با پسری به نام گارو آشنا می شود که به دلیل وضع مالی نامناسب برای ریدن به پول حاضر است هرکاری را انجام دهد.یاش از گارو می خواهد که ایشا را تحت نظر بگیرد و او را با نقشه ای به سوی یاش بکشاند. هرچند که گارو در ابتدا نمی پذیرد اما به خاطر اصرار بسیار یاش و مبلغ هنگفتی که به او پشنهاد می کند آن کار را قبول می کند.

 

ایشا برای ادامه ی تحصیل به اسکاتلند و نزدِ یکی از دوستان پدرش می رود که فرد ثروتمندی است و از ایشا مانند دختر خود حمایت می کند و پسراو، تاج نیز مانند یک برادر همیشه در کنار ایشا است.  از طرفی گارو نیز شغل پیشینش که بازی در فیلمهای تبلیغاتی است را رها می کند و راهی اسکاتلند می شود و بای آنکه خود را به ایشا نزدیک کند، به عنوان کارگر در دانشگاه محل تحصیل او استخدام می شود و هربار به بهانه های مختلف با ایشا روبرو می شود تا جایی که او را به خود علاقه مند می سازد. اما در همین زمان،یاش که متوجه روابط نزدیک آن دو شده خود به اسکاتلند می رود و از گارو می خواهد که هرچه زودتر کار را به پایان برسان. گارو برای آنکه ایشا را از خود براند، او را متوجه دوست دختر خود(مایا) که با او کارهای تبلیغاتی می کرده، می نماید! زمانی که ایشا درمی یابد که فریب خورده بانفرت از او دور می شود. درهمین زمان یاش دوباره دربرابر ایشا قرار می گیرد و از او می خواهد در بیمارستانی که مدیریتش با اوست مشغول به کارشود. به این شکل روابط ایشاو یاش صمیمی تر می شود تا جایی که یاش دوباره از او خواستگاری می کند.

از طرفی، گارو که حقیقتا عاشق ایشا شده زندگی پریشانی پیدا می کند و تصمیممی گیرد که پس از نقد کردن چکی که از یاش گرفته اسکاتلند را ترک کند، اما تصادفا به بانکی مراجعه می کند که رییسش، تاج است. همین مساله باعث می شود که تاج به رابطه ی گارو و یاش پی ببرد. گارو از نقد کردن چک منصرف می شود و آن را به یاش پس می دهد و این درحالی است که ایشا آن دو را میبیند و متوجه نقشه شان می شود!

در همین زمان خانواده ی ایشا به اسکاتلند می آیند تا تدارک ازدواج ایشا و تاج را ببینند. مایا دوستگارو که از علاقه ی او به ایشا آگاه است، حقیقت را برای ایشا بازگو می کند. گارو برای آخرین بار با ایشا قرار ملاقات می گذارد، اما خانواده ی ایشا متوجه می شوند و یاش با بازگو کردن حقیقت، مساله را برای همه روشن می سازد و درنهایت، ایشاو گارو با هم ازدواج می کنند.

 

این نخستین فیلمی است که آرجون در آن حضور می یابد و برای بازی در آن جایزه هم دریافت می کند،آن هم در یک نقش ضدقهرمان که معمولا کمتر بازیگری این ریسک را می کند که در نخستین تجربه ی خود، در یک نقش منفی ظاهرشود! کاری که پیش از این، شاهرخ خان، سلطان بالیوود در نخستین تجربه مهم سينمايی خود(فیلم بازیگر) انجام داده بود. علت خودداری بسیاری از بازیگران از این مساله نیز بیشتر از این بابت است که در بیشتر مواقع این خطر وجود دارد که آن بازیگر در آن نقش به شکلی کلیشه ای باقی بماند! اما خوشبختانه نه برای شاهرخ خان و نه برای آرجون چنین مساله ای پیش نیامد!

اما باید خاطرنشان شد که درمقابل آرجون که به خوبی از عهده ی نقش خود برآمده، بازیگر تازه کاری به نام کرتی ردی(ایشا) بازی چندان خوبی ارایه نداده، بویژه که از نظرفن بیان (که یکی از فنون مهم بازیگری است) با اشکالات بسیاری روبرو است!

به هرحال، دراین خانه سعی خواهیم کرد تا در هفته های آینده به تک تک فیلم های آرجون رامپال بپردازیم.     

 

 

 


3آرجون رامپال- شناسنامه ی هنری 
پنجشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٤4

آرجون رامپال از چهره های تازه ی سینمای هند(بالیوود) است که در26 نوامبر1372 در شهر جبالپور هندوستان به دنیا آمد.

درحقیقت تنها 4 سال است که او به عنوان یک بازیگر، مطرح است. تا پیش از این او به عنوان مانکن در شوهای مختلف هندی ظاهر می شد و هنوز به دنیای بازیگری وارد نشده بود! در سال 1994بود که موفق به دریافت      جایزه ی چهره ی اجتماعی سال شد. با این حال او حس می کرد که مدل بودن برایش چندان جذابیتی ندارد. او جزء معدود مانکن های مرد  درهند بود که در گروه سنی 17 تا21 سال قرار داشت و احساس می کرد که دوری از این مقوله به او کمک می کند تا به عنوان یک فرد حرفه ای مسایل بیشتری را بیاموزد. او همیشه دوست می داشت که یک آهنگساز شود، اما در جشنواره ی فیلم مونت کارلو در لندن بود که با « آشوک مهتا» آشنا شد که مایل بود از آرجون در فیلمش استفاده نماید.

از آن پس بود که آرجون به فکر تحصیل در رشته ی فیلمسازی افتاد، اما این مساله آنگونه که او می خواست پیش نرفت. او تنها 15 روز به یک مدرسه ی بازیگری رفت. خود او در این باره می گوید:

« این دوره کوتاه تنها به آن خاطر بود که بتوانم در برابر دوربین راحت باشم، چرا که حرفه ی پیشینم، یعنی مانکن بودن، ایجاب می کرد که روی صحنه حرکات خشکی داشته باشم!»

از دیگر دوره های آموزشی که در آن شرکت داشت، آموزش خوانندگی سنتی هندی بود که بتواند زیر و بمی صدای خود را کنترل کند. همچنین زبان اردو را آموخت تا بیان خود را تقویت نماید و یک دوره ی آموزشی رقص را نیز گذراند.  

  

نخستین فیلمی که او در آن بازی کرد  Pyaar Ishq Aur Mohabbat نام داشت که در سال2001 ساخته شد و با اقبال بسیاری نیز روبرو شد تا جایی که جایزه ی بهترین بازی در نخستین تجربه ی سینمایی را نصیب او کرد. در این فیلم او نخستین تجربه ی سینمایی خود را درکنار« سونیل شتی» و      «آفتاب شیوداسانی» به انجام رسانید.

دیگر فیلمهای او عبارتند از:

Deewaanapan(2001)

Moksha(2001)

Aankhen(2002)

Dil Hai Tumhaara(2002)

Dil ka Rishta(2003)

Tehzeeb(2003)

Asambhav(2004)

Vaada(2005)

Elaan(2005)

Yakeen(2005)

Humko Tumse Pyaar Hai(2005)

Kabhi Alvuda Na Kehna(2005)

Darna Zaroori Hai(2005)

Ek Ajnabee(2005)

در هفته های آینده سعی خواهیم کرد در باره ی خلاصه ی این فیلمها و نقد آنها مطالبی را در این خانه منتشر کنیم.

زمانی که از او درباره ی خصوصیاتش پرسیده شد، گفت:

« خونسرد، دقیق و آرام!»

یک بار نیز از آرجون پرسیده شد: « اگر بازیگر نمی شدی، چه شغل دیگری را برمی گزیدی؟» واو پاسخ داد: « احتمالا در یک بانک کارمی کردم!»

جسيامهر

در سال1997 بود که آرجون با « جسیامهر» ازدواج کرد و هم اکنون دارای دو دختر به نام های« ماهیکا» و« میرا» است. او در این باره می گوید:

« ازدواج، از نقشهای مهم اجتماعی است و بی شک امری مقدس و حفاظی افسانه ای است که شما همدم خود برای تمام زندگیتان را درآن می یابید و اساس آن راستگویی است!»

آرجون و دخترش، ماهيکا

از مهمترین ویژگیهای او این است که به خانواده ی خود علاقه ی بسیاری دارد وچندان به جنجال های مطبوعاتی نمی پردازد و مسایل شخصی زندگی خود را وارد حرفه ی خویش نمی سازد، چنانکه تا کنون هیچکس نتوانسته اطلاعات زیادی درباره ی زندگی خانوادگی او به دست آورد!

منابع:

http://www.imdb.com

http://arjun-rampal_the_one.tripod.com

http://www.arjun-rampal.de   

 



منوى اصلى

خانه3
آرشیو3
پل ارتباطی ما3



دوستان من

شاهرخ خان
KAL HO NAA HO
SAAJAN
هرتیک روشن
سلمان خان
bollywood4u